close
تبلیغات در اینترنت
کتاب کوتاه و خواندنی در باره ی شهید معینی پور از زبان مادر او
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 72
کل نظرات : 21

بازديد امروز : 79 نفر
بارديد ديروز : 5 نفر
بازديد هفته : 88 نفر
بازديد ماه : 147 نفر
بازديد سال : 1,181 نفر
بازديد کلي : 35,891 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظرسنجي
پا برجا؟


پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ

 

 


 


 


با نام و یاد خداوند متعال شروع به نوشتن نا نوشته می کنم.

نام:حسین

نام خانوادگی:معینی پور

بسم الله الرحمن الرحیم

من با مادر حسین آقاگفت و گویی داشتم و از زبان ایشان این نوشته ها را برای شما باز گو می کنم.

حسین از دوران کودکی به کار های فرهنگی علاقه ی زیادی داشت.

او در دوران جوانی و نو جوانی زمانی که با امام آشنا شد به میهن خویش علاقه ی بیشتر ی

نشان داد.

زمانی که انقلاب شد همیشه به همراه من به تمامی مجالس انقلابی شرکت می کرد.

و به دسته ی انقلابیون پیوست.

حسین در سال 1361 به جبهه اعزام شد.

و در سال 2/5/1361 به شهادت رسید.

من از مادر حسین آقا خواهش کردم که خاطره ای از زمانی که به جبهه اعزام شدند برای من

باز گو کند.

مادر حسین آقا این گونه شروع کردند که:

زمانی که حسین من   قبل از این که به جبهه برود پیش پدر گرامیش آمدند و به پدر خود این

گونه گفتند:

بابا من می خواهم چیزی را برای شما بگویم اما می خواهم از شما قول بگیرم که شما نه نگویی.

پدرش در جواب او این گونه گفتند:

پسرم اول بگو چه می خواهی بگویی .

دوباره حسین حرف خود را تکرار کرد. بابا اول قول بده که نه نگویی .

پدرش گفت حسین جان خوب چه می خواهی بگویی.

حسین گفت:بگو به جان حسین نه نمی گویی.

تا این که پدرش گفت به جان حسین نه نمی گویم.

حسین برگه ای در آورد و جلوی پدرش گذاشت در آن نامه نوشته شده بود

بسم الله رحمن الرحیم 

رضایت نامه ی اعزام به جبهه.

این جانب            رضایت خود را نسبت به اعزام فرزندم به مکان مقدس جبهه

اعلام می دارم.

و حسین قبل از اینکه پدرش صحبتی بکند گفت:

بابا حالا که می دانی چه می خواهم نه نگو من می خواهم از میهن خود دفاع کنم

آیا این خواسته ی زیادی است؟

و پدرش رضایت نامه را امضا کرد.

پدرش ادامه داد و گفت:

بابا جان حسین من   من تو رو سپردم دست خدا من تو را در راه اسلام و میهن خود

فدا می کنم.

 پدر حسین آقا آن زمان آسم داشت و خودش نتوانست به جبهه برود.

مادر حسین قبل از این که این نامه ها و عکس را به من بدهد گریه اش گرفت

من به خودم گفتم چه قدر کارم اشتباه بود که یک مادر شهید را به یاد شهادت

فرزندش انداختم.

آیا خاطره ای از ایشان قبل از اعزام دارید؟

بله.

و مادر حسین ای گونه ادامه که:

زمانی که داشت از خانه بیرون می رفت من او را از زیر قرآن رد کردم

بعد او نگاهی به پشت سر خود کرد و شروع کرد به گریه کردن من از او پرسیدم

که نمی توانی از این جا دل بکنی؟

او با گریه گفت: چرا ولی من اگر بنده ی مخلص خدا باشم دیگر به این خانه باز

نمی گردم.

و در راه اسلام شهید می شوم.

ناگهان من از حال رفتم و چیز دیگری در خاطرم نیست.

آیا ایشان متعهل بوده اند یا نه؟
بله متعهل بودند.

آیا فرزندی هم داشته اند؟

بله دو دختر.

مادر می توانی اسامی خانواده را برای ما بگویی؟

کسانی که هم دوره ی حسین بودن؟

بله.

پدرش محمد آقای حسینی پور

خود من مرم صاحبی

خواهرش طاهره معینی پور

آیا از حسین آقا زمانی که در جبه بودند نامه ای دارید؟

بله.

می توانید به من نشان بدهید؟

بله.

زمانی که مادر حسین رفت نامه ها وعکس را برای من بیاورد باخودم گفتم:

ای کاش من هم در آن زمان بودم و مثل حسین شهید می شدم یا کاری کنم که مفید

باشد.

امید وارم که در این زمان با تلاش و درس خود به کشورم کمک کنم.

مادر حسین نامه را برای من آورد.

اول من متن اصلی را برای شما می گذارم.


همسر عزیزم من در کاغذ بزرگ نوشتم ام که تا می توانی خودت بخوانی

و جوابم را بنویسی با خودم فکر میکنم که نامه هایت را غلام می نویسد و

می خواند. مشغول نوشتن آدرس پشت نامه بودم که نا گهان صدایم کردن

وقتی رفتم دیدم که دو تا نامه از شما به دستم رسید. خدا می داند که چقدر

خوشحال شدم. حالا که این قدر مرا خوشحال کردید می خواهم چند مو جزات

این جا را برایتان باز گو کنم. چند روز پیش در سنگر یکی از برادران یک خمپاره

می آید و به سقف می خورد سقف سنگر را سوراخ می کند اما از آنجا که خدا نمی خواهد

خمپاره پایین نمی افتد و به کسی آسیبی نمی رساند.

یا یک نمونه ی دیگر در شب 25/3/1361 در ساعت 10/8 با دیگربرادران مشغول

صحبت بودیم که نا گهان دو عدد خمپاره یکی در پانزده متری و دیگری......

من که مجذوب نامه شده بودم همان طور که شما هم مشاهده کردید پشت نامه خالی

بود.

مادر چرا حسین نامه را کامل نکرده؟

پسرم این نامه هم زمانی که به دست ما رسید همین جوری بود.

من هم نمی دانم چرا کامل نشده است.

مادر زمانی که حسین به دنیا آمد ایا خاطره ای دارید؟

بله یک خاطره ی شیرین.

وقتی حسین به دنیا آمد شب بود حدودا ساعت ده تا ده نیم بود ماه محرم بود.

حسین در شب جمعه بود که به دنیا آمد.

من حسین را به امام حسین و امام زمان نزدیک دیدم و  وقتی چشمم به حسین افتاد اشک در چشم هایم جمع شد و نتوانستم جلوی خودم

را بگیرم از پدرش خواستم که مرا به حرم ببرد.

پدرش گفت چرا می خواهی  در این سرما به حرم بروی؟

گفتم می خواهم که از امام رضا بخواهم که فرزندم را تا مرگم از من نگیرد مگر در

راه خدا.

ومنو حسین به همراه پدرش به حرم رفتیم.

در آنجا حسین را به خدا نزدیک دیدم من در گوش حسینم دعای امام رضا و زیارت عاشورا را خواندم.

چرا در گوشش خواندید؟

ما رسم داریم که فرزند زمانی که به دنیا می آید به حرم می رویم و در گوش او اذان و دعا

می خوانیم.

مادر می توانید بگویید حسین در چه تا ریخی به دنیا آمد؟

بله در سال 1336 بود.

مادر در چه محلی حسین به دنیا آمده است؟

در خود مشهد.

ما آن زمان در کوچه  ی کربلا خانه داشتیم .

حسین چند سال داشت که به جبهه اعزام شد؟

بیست و دو سالش بود.

یک روز بود که از مدرسه به خانه آمد چون من از کار های حسین بشتر مطلع بودم

اول آ مد پیش من که دوستانم دارند می روند به جبهه چرا من نروم؟ من هم می خواهم

بروم و از مدرسه نامه گرفتم برایه اجازه.

مامان می گذاری بروم فردا حرکت می کنند.

پسرم من نمی توانم چیزی بگویم باید با پدرت صحبت کنی.

مادر شیرین ترین خاطره ای که از نامه های حسین دارید چیست؟

نامه ی آخرش بود که به دست من رسید.

در آن نامه نوشته بود:

با سلام فراوان به پدر و مادر عزیزم.

امید وارم که حاله همه ی شما خوب باشد.

مادر و پدر عزیز من می خواهم در عملیاتی خطر ناک شرکت کنم که فکر کنم

در آن جان سالم به در نمی برم.

اگر من به مقام بالا و پر ارزش شهادت رسیدم امیدوارم که شمارا در بهشت

دیدار کنم.

مادر من سه آرزو دارم.

من آرزو دارم که اسیر نشوم من مجروح نشوم و آرزوی سومم این است که شهید نشوم

تا بتوانم به فلستین اعزام شوم تا آنجا هم بتوانم کمک کنم.

دوباره صورت مادر حسین پر از اشک شد.

من به هم حس بدی دست داد که دوباره دلی پر از درد را شکستم.

از مادر حسین عذر خواهی کردم و به سوالاتم ادامه دادم.

مادر نامه ی دیگری دارید؟

بله.

پس برای من بیاورید تا آن هارا مطالعه کنم.

الان می آورم.

 



در این نامه فقط شعر بود من زمانی که این را خواندم گریه ام گرفت.

من نامه را در بینشی بهتر برای شما می نویسم.

بسمه تعالی   

سول دیار عاشقان                                          سول دیار عاشقان

رو به خدا میرویم                                         رو به خدا میرویم

بحر ولای عشق او                                        بحر ولای عشق او

به کربلا می رویم                                        به کربلا می رویم

گرفته ایم جان به کف                                 گرفته ایم جان به کف

هستی خود به راه حق                                 یکسره قربان کنیم

جان و سر وجود خود                               فدای قرآن کریم فدای اسلام کنیم

تا به جوار کبریا                                     با شهدا میرویم با شهدا میرویم

سول دیار عاشقان                                    سول دیار عاشقان

رو به خدا می رویم                                رو به خدا می رویم

چون ما به فرماندهی                               روح خدا می رویم

سنگر مردان خدا                                    سنگر دین خدا

در دل شب منور است                               ذکر نماز خدا

حسینیان آمده ان                                     رو به خدا می رویم

سول دیار عاشقان                                     سول دیار عاشقان

رو به خدا می رویم                                 رو به خدا می رویم

بحر ولای عشق او                                   بحر ولای عشق او

به کربلا می رویم                                     به کربلا می رویم

گرفته ایم جان به کف                                نثار جانان کنیم

هستی خود به راه حق                                یکسره قربان کنیم

جان و سر وجود خود                              فدای قرآن کریم فدای اسلام کنیم

تا به جوار کبریا                                      سول دیار عاشقان

رو به خدا میرویم                                    رو به خدا میرویم

بحر ولای عشق او                                  به کربلا می رویم به کربلا میرویم

به لطف بیکران حق             

همیشه دل بسته ایم                                  همیشه دل بسته ایم

 

بحر نجات قدس ما    

عشق و رضا می کنیم                               عشق و رضا می کنیم                             

سول دیا عاشقان                                    سول دیا عاشقان

رو به خدا می رویم                                رو به خدا می رویم

بحر ولای عشق او به کربلا می رویم

من از مادر حسین خواهش کردم که اگر نامه ی دیگری هست به من بدهد تا برای شما خوانندگان این نوشته بنوسیم.

مادر نامه ی دیگری از حسین به دست شما رسیده است؟

بله.

می توانم آن ها را ببینم؟

الان برایتان می آورم.

    
 

من دوست دارم خوانندگان متنم راحت باشند به خاطه همین برای شما این متن را باز نویسی

می کنم.

حضور محترم دایی عزیز سلام گرم و سمیمانه عرض می کنم پس از تقدیم عرض سلام

سلامتی شما را از درگاه باری تعالی خواستارم و امیدوارم که همیشه تندرست و خوش و خرم

باشی دایی جان این نامه  را در موقعیتی برایت می نویسم که تقریبا و ضع منطقه آرام است

ولی گه گاهی صدای انفجار خمپاره یا کایتو سکوت منطقه را به هم می زند.

و صدای( یا مهدی ادرکنی یا مهدی ادرکنی) از تمام گوشه کنار خاکریز و از اطراف سنگر ها

بگوش می رسد ولی به حمد و الله به کارشان وارد شدیم که به محض اینکه صدای سوت خمپاره 82_120 را می شنویم حدث می زنیم که کجا  به زمین خواهد خورد و ترکشش

ما را خواهد گرفت یا نه .

اگر خمپاره 6 بزنند که هیچی   منظورم این است که خمپاره ی 6 هم مثل خود صدام

و  صدامیان نامرد و پست است و بدون یا الله وارد می شود و بعضی وقتها هم که سر ما

لخت است  این نامرد سر زده وارد می شود ولی خمپاره های 82_120 مرد هستند

خوشحال و مردانه سوت می زنند و به پیش می آیند و ما هم خیلی خوشحال می شویم

از اینکه سرزده وارد خاکریز های ما نمی شوند و به محض اینکه صدای سوتش را می شنویم

حرف سرباز ها این است؟ایستگاه بعدی یعنی انفجار و زمین خوردن خمپاره 200 الی 300 متر عقبتر از ما ولی بعضی وقت ها همانطور که اول گفتم جناب 6 نامرد سر نماز جماعت15 -18- 20-  حتی پشت خاک ریز در 5 یا 8 متری به زمین می خورد و یه لطف خدا تمامش بر اسرار است که حتی یک ترکش کوچک هم به ما نمی خورد.

خوب دایی جان هنوز حرفهای گفتنی زیاد دارم ولی متاسفانه وقت کم است و نامه هم کم کم

تمام می کنم.

حسین غلامی را سلام جدا با خانواده اش سلام زیادی برسان.

مادر زهرا را سلام زیادی برسان آقای محمود درکنی را با تمام خانواده اش از بزرگ تا کوچک یک به یک سلام مخصوص برسان .

عمو براتعلی را با خانواده سلام زیادی برسان.

حسین را هم اگر دیدی منظورم حسین یخچال است اگر دیدی سلام برسان و خانواده اش را

به ترتیب قد و سن همه به صف.

دایی هادی را با خانواده از قول من سلام زیادی برسان.

 دایی ماشااله را با خانواده سلام زیاد بسان.

برادر هم سنگرم سلام زیادی می فرستد.

در پایان از همه التماس دعا دارم برای پیروزی کامل انشاالله به همین زودی.

خوب دایی جان بیشتر از این وقت گران بهایت رانگیرم .

خداحافظ تا نامه ی بعدی به امید پیروزی کامل انشاالله به همین زودی ها.

انشاالله دیدار به همین زودی ها پس از فتح و زیارت کربلا ی حسین (ع) انشاالله اگر

عمری باقی باشد و لیاقت زیارت حرم مطهرش را داشته باشم.

مرده بودم      زنده شدم

                              گریه بودم     خنده شدم

دولت عشق آمدمن        دولت پاینده شدم

در پایان نامه یک خمپاره ی 6 آمد تقریبا کنار سنگرخدانگهدار

راستی دایی جان من در جبهه ی جنوب یعنی خرمشهر هستم.

تقریبا در فاصله ی 2 کیلومتری از عراق یعنی 2 کیلومتری بصره

وبا اجازه یتان من اینجا راننده ی تانک شده ام.

این جا خیلی با صفا است.

 

 

.

بسم الله الرحمن الرحیم 

من زمانی که با مادر حسین صحبت می کردم از تحصیل ایشان سوال کردم.

مادرجان حسین درسش چی جوریا بوده؟

حسین در دوران راهنمایی خوب درس می خواند اما دوران ابتدایی به خاطر مشکلات مالی

نمی توانست خوب درس بخواند.

همیشه بعد از کلاس به سر کار پدرش می رفت تا شاید کمک حال خانواده باشد.

مادر یعنی درسش خیلی ضعیف بوده؟

نه آن جور که بگویند اصلا  درس نمی خواند.

منظورم این است که درسش نسبت به ذهنش ضعیف بوده.

مادر، از حسین کارنامه ای دارید یا نه؟

بله.

اتفاقا از دوران ابتدایی اش دارم.

می توانم ببینم؟

بله.

الا می آورم.


زمانی که مادر حسین رفت کارنامه ی حسین را بیاورد برگه ی دیگری

در دستش بود و کنجکاو شدم از مادر حسین پرسیدم.

مادر
آن برگه نامه ی دیگری از حسین است؟

نه.

این برگه ی خلاصه ی مرگ است.

من از ایشان سوال کردم که میتوانم آن را در نوشته هایم استفاده کنم؟

بله پسرم.

برگه را که خواندم چیز زیادی دستگیرم نشد که برای شما عزیزان توضیح دهیم.

برای همین برگه را کامل برای شما به نمایش می گذارم.

        

 

 

 

 

وزارت کشور

سازمان ثبت احوال

خلاصه رو نوشت مرگ

در تاریخ..........روز  2   ماه  5   سال    1361    شمسی    شماره......کوچه.....برزن......

شهر   مشهد     ده.......دهستان........شهرستان.........آقای  حسین....

دارای و نام خانوادگی    معین پور   فرزند    محمد   و    مریم    متولد   1336  دارنده

شناسنامه شماره    46727   صادره    ___     جزودهستان       ____     تابع حوزه

..........اداره ثبت احوال شهرستان     مشهد      به حادثه   ........  فیزیکی........مرده و مرگش

در دفتر مردگان سال....1361....حوزه..........تابع اداره ثبت احوال   ....مشهد...    شهرستان

بشماره......2684.....ثبت شده.

این رو نوشت خلاصه مرگ بدون هیچ عیب و خدشه و قلم خوردگی بر حسب لقاضانامه

کتبی به     ....آقای اصغر.....     فرزند..................تسلیت گردید.

محل امضاء نمایتده و مهر حوزه...............

 

من زمانی که کارهایم تمام شد به مادر حسین آقا گفتم:

مادر آقا تشریف ندارندچند کلمه ای با اشان صحبت کنیم؟

نه.

ایشان عمرشان را دادند به شما.

خدابیامرزدشان. کی فوت کردن؟

سال گذشته.

واقعا متعسفم عذر می خواهم مادر جان که شما را ناراحت کردم.

من امروز واقعا خیلی شمارا نارحت کردم.

نه پسرم خواهش می کنم.

امیدوارم  سایه ی پدرتان هیچ موقع از سرتان کم نشود.

ممنون مادر جان.

ما هرچه داریم از دعای مادر است.

مادر راستی خاطره ی دیگری ندارید؟

چرا ولی این آخرین خاطره ای است که حسینم دارم.

یک روز که من وحسینم از مسجد در روز های محرم بود به خانه برمی گشتیم

یک نفر سر راهمان ایستاده بود.

نزدیکش رفتیم تا ببینیم اگر کمک می خواهد کمکش کنیم .

نزدیک تر که شدم دیدم مجروح شده است.

از او پرسیدم که چه اتفاقی برایت افتاده جوابی نداد.

و از حال رفت.

اورا به خانه بردم تا حالش خوب شود. زمانی که به حال آمد از او علت مجروح شدنش

را پرسیدم و او چیزی جواب داد که مرا خیلی تکان داد و خیلی ناراحتم کرد.

من و آقا محمد و حسین آقا کنارش نشسته بودیم.

مردی تقریبا سی و پنج ساله بود.

گفت که از سفر حج برگشتم سر راه که داشتم به خانه میرفتم یک نفر  دیگر که بامن به این

سفر آمده بود بااو بحثی می کردم در مورد ولایت امام علی.

او سنی بود.من از کمالات حضرت علی برایش صحبت کردم.

بعد از او سوال کردم که چیزی میتوانی بگویی که من شیعه را از علی (ع) جدا کند؟

اوکه چیزی برای گفتن نداشت ناگهان به سمت من حمله ور شد و با خنجری بر شکم من

زد.

و من بی هوش شدم. در زمان بی هوشی نا گهان نوری به سمتم آمد.گفت:

فرزندم من پسر محمد مصطفی هستم. اگر کسی در مورد زخمی که بر تو افتاده سوال کرد

این گونه جواب بده:

این زخم را به همراهی علی (ع) در یکی از جنگ ها خوردم.

بعد به هوش آمدم که در منزل شما بودم.

من زمانی که این داستان را شنیدم بسیار شگفت زده شدم.

خوب مادر جان دیگر با من کار ندارید بیشتر از این مزاهمتان نمیشوم.

امیدوارم که ناراحتتان نکرده باشم.

نه پسرم.

خدا به همراهت

خداحافظ.

درباره : عمومی ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : زندگینامه , زندگینامه شهید , کتاب کوتاه و خواندنی در باره ی شهید معینی پور از زبان مادر او ,
بازديد : 165
[ دوشنبه 01 اسفند 1390 ] [ 11:31 ] [ نوید یمنی ]
مطالب مرتبط
آخرين مطالب ارسالي
اشک های بی صدا تاريخ : دوشنبه 08 آبان 1391
عشق یعنی؟ تاريخ : دوشنبه 08 آبان 1391
عشق تاريخ : دوشنبه 08 آبان 1391
عشق چگونه پیدا شد؟ تاريخ : چهارشنبه 26 مهر 1391
عشق در قلب یک دیگر تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1391
داستان تکان دهنده واقعی است تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1391
اینم حقیقی ترین عشق تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1391
داستانی پر از عشق حقیقی تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1391
وقت تنهایی تاريخ : شنبه 22 مهر 1391
کتابی کوتاه با موضوع تنهایی تاريخ : جمعه 21 مهر 1391
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
کد وبلاگ نویدفردا

برای اینکه کدوبلاگ ما در سایت شما قرار داده شود لطفا کد زیر را کپی کنید.

<p align="center"><a href="http://www.navidfarda.rzb.ir" target="_blank"><img border="0" src="http://iup.iwoly.com/pic/1bc40d056bad.jpg"  width="500" alt="وبلاگی از عشق"  height="300"></a><br><input onclick="this.select()" type="text" width="356" name="T1" size="15" value='<!-- start logo cod off http://www.navidfarda.rzb.ir --><p align="center"><p align="center"><a href="http://www.navidfarda.rzb.ir" target="_blank"><img border="0" src="http://iup.iwoly.com/pic/1bc40d056bad.jpg"  width="500" height="300" alt="وبلاگی از عشق"></a></p><!--finish logo cod off http://www.navidfarda.rzb.ir -->' dir="ltr" ></p><div style="display:none"><a href="http://blogers.ir">وبلاگ</a>-<a href="http://blogers.ir/cod/make-logo-banner-cod/">کد لوگو و بنر</a></div>

.: Weblog Themes By roztemp :.

درباره وبلاگ
روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید همه را مست و خراب از می انگور کنید مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید مست مست از همه جا حال خرابش بدهید بر مزارم مگذارید بیاید واعظ پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ جای تلقین به بالای سرم دف بزنید شاهدک رقص کند، جمله شما کف بزنید روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید اندرون دل من یک قلم تاک زنید روی قبرم بنویسید: وفادار برفت آن دل سوخته، خسته ازین دار برفت...
موضوعات
عمومی
آرشيو
جست و جو

خرید سریال پستی درب منزل

سریال:

خرید سریال فرار از زندان کامل 3 حلقه دی وی دی اورجینال 6000 هزار تومان

سرایال هیروز(قرمانان) 10 حلقه دی وی دی 10000 هزار تومان

سریال سوپرنشنال(ماوراءطبیعی)8 حلقه دی وی دی 8000 هزار تومان

سریال نیکیتا کامل 1 سی دی ارجینال 1000 تومان

سریال فرشته ی تاریکی(دارک انجل) کامل 2000 دو سی دی ارجینال.

برای خریدو اطلاعات بیشتر به شماره تلفن 09368348186تماس بگیرید.

خریدفیلم پستی

خرید انواع فیلم  های خارجی با زیرنویس فارسی درب منزل.

با کیفیت های:HD/3D

با پسوند های:avi/vob/mkv/mpeg/.........

انواع فیلم های:حادثه ای/ترسناک/خانوادگی/مبارزه ای/

با قیمت مناسب برای هر خانواده ی ایرانی با هر شغل و درآمد روزانه

برای خرید و اطلاعات بیشتر به شماره تلفن09368348186تماس حاصل فرمایید.

با تشکر مدیریت وبلاگ نوید فردا